محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2824

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كردند و وى را از كوچه ها ببردند تا به محلهء نخع رسيدند . در اين وقت حجر به آنها گفت : « خدايتان رحمت كند باز گرديد » و آنها بازگشتند . حجر سوى خانهء عبد الله بن حارث برادر اشتر رفت و وارد شد . عبد الله فرش گسترده بود و بساط افكنده بود و با خرسندى و خوشرويى از او پذيرايى مىكرد كه يكى آمد و گفت كه نگهبانان در محلهء نخع ترا مىجويند ، سبب آن بود كه كنيزى سياه به نام ادما آنها را ديده بود و پرسيده بود : « از پى كيستيد ؟ » گفته بودند : « حجر را مىجوييم . » گفته بود : « آها ، وى اينجاست ، من در محلهء نخع ديدمش . » و آنها سوى محلهء نخع آمده بودند . پس حجر ناشناس از پيش عبد الله در آمد و عبد الله نيز با وى سوار شد و شبانه به خانهء ربيعة بن ناجد ازدى رفتند ، در محلهء ازد ، و يك روز و شب آنجا ببود . گويد : وقتى از به دست آوردن حجر ناتوان ماندند ، زياد ، محمد بن اشعث را پيش خواند و گفت : « اى ابو ميثا ، به خدا ، يا حجر را پيش من آر يا همه نخلهاى ترا قطع مىكنم و همه خانه هايت را ويران مىكنم ، خودت را نيز سالم نمىگذارم و پاره پاره مىكنم . » گفت : « مهلتم بده تا او را بجويم . » گفت : « سه روز مهلت مىدهم اگر آوردى كه خوب و گر نه خودت را هلاك شده گير . » گويد : محمد را سوى زندان بردند كه رنگش پريده بود و به زحمت قدم برمىداشت . حجر بن يزيد كندى به زياد گفت : « ضامن از او بگير و بگذار برود يارش را بجويد ، كه آزاد باشد بهتر مىتواند او را به دست آورد تا كه زندانى باشد . » گفت : « ضامنش مىشوى ؟ »